زیر باران ، بی چتـــر
دنیایی وجود دارد. احتمالا روزی این دنیا مرز ناممكن را لمس خواهد كرد. اگر هیچ چیز به طور اتفاقی بوجود نمی آمد ، جهان قابل اعتماد تر بود. در این صورت ، هیچ كس هرگز از خود نمی پرسید كه چرا چیزی وجود ندارد.
از دیدگاهی منصفانه ، جهان یك رویداد استثنایی و غیر مترقبه نیست ، بلكه ایرادی است به منطق . البته اگر منطقی وجود داشته باشد و آن منطق نیز خنثی باشد. این ندای درونی ماست . این صدای یك ژوكر است.
میلیاردها سال برای خلق یك انسان لازم است و تنها چند ثانیه برای مردن.
برگرفته از کتاب "مایا " ؛ یاستین گوردر ، از سری داستان های نروژی قرن ۲۰ / بی رنگ

ما هرگز نمی توانیم در مقابل مصیبت ٬ از کسانی که دوست داریم حمایت کنیم .
مدت ها طول کشید تا توانستم واقعیتی به این سادگی را درک کنم .
آموختن همیشه تلخ است و گران تمام می شود. ولی من از این حس تلخ پشیمان نیستم.
حقیقت چندان از ما دور است که وقتی از دوردست ها به ما می رسد دیگر هیچ چیز از آن برجا نمی ماند ، همین هیچ ، خود گنجینه ای با ارزش است.
برگرفته از کتاب "حضور ناب "؛ کریستیان بوبن ، از سری داستان های فرانسوی قرن ۲۰ / بی رنگ

نیاز (نماز) Lyrics
نیاز را کلیک کنید | |
|

... زبان همیشگی شعرهایم...

میکشم با قلم شعر
روی رنگینی برگ
طرح عریانی درختان را
اینک این باد به تاراج برد
اندک خنده لب
اینک این ابر
ارمغان آرد انبوه انبوه
کلمات _ خیس باران
آه ...میکشم با زبان شعر آری
تشنه یک غزل نابم
از شاخه مهتاب
شیفته یک نگه رازم
زچشمان بی پایان بانو
دست در ناز _ دستان نسیم
ره سپردم در حصار موهای پریشانش
غرق صد خاطره ام
در بستر لطیف خیالش
فکر یک آسمان پروازم
با خوشه خوشه های _ ستاره
اولین قصه این بام
رقص بیرنگی باد است
اولین حرف این فصل
بی برگی باغ است
جاودانه غم این راه
غروب سربی خورشید است
دفتر شعر بیاور
قلم شعر بگیران
بنویس سطر تا سطر
رقص بیرنگی باد
حرف بی برگی باغ
من و تمام _ من
با برگ در آمیخته ایم
غم بی برگی باغ و بر و بوستان آمد
میکشم با قلم شعر
روی رنگینی برگ
میکشم آه ...با زبان شعر
طرح عاشقانه نگاهت را بانو
از این پس آهسته آهسته سردم می شود بانو
تن پوش گرمی بیاور
از سراسر دستان _ وسیعت
حالی بپرس مرا
من در بانوی همیشگی شعر هایم
رسوب کرده ام
سپتامبر...2008 ...///

بانوی سخاوتمند شعرهایم...

روح خویش را بسان آئینه صیقل داده ام
اینجا بر فراز تپه های یخی
تنها و خسته
به روزهایی می اندیشم
که یک ماه داشتم در آسمان دلم
به زیبایی چهره زیبای تو
و خورشیدی در غروب خانه ام
مثل سرخی گلسرخ
هیچ چیزی تنهایی مرا بر نمی تابد
جز همان ماه کوچک زیبای خودم
و کودکی ها
و قلب کودکانه ام
و بادبادکها و بداهه هایم
چقدر سردم شده است بانو
کمی هیمه بیاور
ازسخاوت گرم و لبریز دستانت
و ذره ای مهربانی
از آنهمه که داری در چشمانت
و گرمای سخاوتمند بهار گونه ات
هوا ناجوانمردانه سرد است بانو ..
آه ...
دیگر بگذار خاموش بمانم بانو ...
هیمه بیاور
از سخاوت گرم و لبریز دستانت
نمیدانی حتی بداهه هایم
در سرمای هستی سوز این غربت
یخ بسته اند
و زمزمه های دلم
همیشه بدین سان ساده بوده اند
ساده اما ژرف مثل روحت
ساده اما بیکران مثل چشمانت
ساده اما مثل انگیزه دغدغه های تنهایی ات
هیمه بیاور
ازگرمای سخاوتمند بهار گونه ات بانو ....
مارچ دوهزار و هشت ...///
