تبلیغات زیر باران ، بی چتـــر
برای یارانی که روز گاری در اینجا همراه من می نوشتند
اما مدتهاست که تنهایم گذاشتند و فقط سام عزیز همراه من مانده است
اما من اینجا اشک چشمم ریزش باران است
از باغ چشمانت ...

این چنین که با توام
تو مرا نمیدانی
تو مرا می بینی
که بر یال باد آشفته ام
آشفته تر از گیسوی پریشان تو
این چنین که با توام
تو مرا نمیدانی
ای غرور همیشه سبز پا بر جا
من همه سکوتهای دلم را
با تو قسمت کرده ام
حتی در نبودنت
و بیشترین سهم را
برای تو گذاشته ام
من شبیه کودکی شده ام
و تو ...شبیه بادبادکها در آسمان
دریا زیر پاهایت
جنگل پشتوانه دل انگیز تو
برای پرواز
و سهم من
همین غربت روز مرگی هاست
اینک که شعرم نمی آید
اینک که غزل ها به قهر رفته اند
تو بغض کبوترهای من باش
بغض دلنشین اوقات خستگی هایم
این چنین که با توام
تو مرا نمیدانی
اما میدانی که من
از باغ چشمان خیال انگیز تو
هزاران خوشه انگور چیده ام
گذاشته ام که شراب شود
شرابی گوارا نوش
که حسرت های بیشمارم را
در شبهای سرد غربت
می تاراند ...
آری این چنین که با توام
تو مرا نمیدانی
من مست از شراب چشمانت
شب را تا سحر
نجوایی دارم عاشقانه ...
این چنین که با توام
تو مرا نمیدانی ...
می دوهزار و هفت . مهرداد . شیدا ...///
http://www.mammed.com/g.htm?id=5637

در انتهای رنگینکمان
نه دریاست نه آسمان
نه خورشید و نه کوهستان
نه خاک سیاه و نه دشتستان
در انتهای رنگینکمان
آبشاری از نورست همه فام
در انتهای رنگینکمان
پریانی شفاف از زلالهی نور
در نقرهجامهای ستاره
شراب مهتاب میریزند
خدایان تشنهی یونان را
در انتهای رنگینکمان
بانگ نوشانوش است هر دم
الاههای زیرک
میرباید رمزِ دانایی را
واندگر مرد
آرام آرام
درجام سوران سینه
نهان میسازد آتش را
دست داغی هم لرزان
میرباید راز رویش و زایش را
دست مستی ستاره میپاشد
بر سرد تنهای آسمان
در انتهای رنگینکمان
پریان در جامههای نور
میرقصند مست و پایکوبان
زیر آبشارِ ریزان رنگینکمان
خدایان
مست و بیخود
سکههای ستاره میپاشند بر هر سو
در سیاه آسمان ناگاه
میشکفند خوشههای نور
کهکشانها میرویند از مستی
در انتهای رنگینکمان
نه خاکست و نه آسمان
نه درخت و نه نخلستان
تنها آبشاری بلند و رقصان
از هزاران فام سیمگون و زرین
در انتهای رنگینکمان هر آن
شهری از نور
زاده شود از مستی
رازی گشاده شود از هستی
آری ؛ باز خواهیم رفت به انتهای رنگین كمان


هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوی دهلیزش
به امید دریچه ای
دل بسته بودم.
احمد شاملو ...

پرسه ...

گاهی...
تو گرگ و میش سکوت هم که پرسه بزنی
چیزی پیدا خواهی کرد
فراخور حال من
که مرا
از این زندان تلخ
برای لحظاتی کوتاه هم که شده
نجات بخشد
تو گرگ و میش سکوتت ...
نمیدانی مگر ؟
تمام بداهه های من خفته اند
باور کن ...
که مرا از این نخجیر
رهایی ممکن نیست
ژانویه 2007 ...///

یاد داشت سکوت....؟؟؟
یاداشت کن سکوت را
یاد داشت مورد نظر پیدا نمی شود
دلم از سکوت میگیرد باز
دوست دارم سکوت را
به اندازه ای که وسعت آن پیدا نیست
اما سکوت را با سکوتی پیدا تر
برایم بازگو کن
سکوت مرا می کشد
مرا زنده میکند
امیدوار میکند
نوید می بخشد
باری نمیدانم
چه بگویم از آن سکوتی که
دست از آن نمی شویی بانو ...؟؟؟
